امیدوارم روزی برسد که سخن مردم جهان آزادی غزه باشد.
جنگ بی تردید شگفت ترین پدیده اجتماعی است. اگر جامعه- شناسی آن گونه که دورکیم گفته است " بیان تاریخ به صورتی دیگر" باشد، می توان گفت که جنگ آفریننده تاریخ است. در واقع، تاریخ صرفا با شرح کشمکش های مسلحانه آغاز شده و بعید است که این پدیده زمانی کاملا از میان برود؛ زیرا جنگ ها به هر حال مشخص ترین مبادی تاریخ، و در عین حال، مرزهایی هستند که مراحل مهم حوادث را از یکدیگر متمایز می کنند. تقریبا تمام تمدن های معروف در اثر جنگ از بین رفته اند. تمام تمدن های جدید نیز با جنگ پا به عرصه وجود نهاده اند.
جنگ، از تمام شکل های تحول حیات اجتماعی، مهم تر است: جنگ نوعی " تحول شتابان" است.
نظریات جامعه شناختی جنگ
دسته ای که ما آنها را خوشبینان می نامیم – عقیده دارند که جنگ ها زاده ساختار اجتماعی هستند و باید امیدوار بود و پیش بینی کرد که روزی این ساختار دگرگون شود. گروه بدبینان معتقدند که جنگ پدیده ای است ابدی و غالبا مفید.
نطریات خوش بینانه – " سن سیمون". طبق این نظریات، با شروع دوره صنعتی، جنگ ها نیز پایان خواهند یافت: " صنعت دشمن جنگ است، دستاوردهای صنعتی را دستاوردهای نظامی از میان می برند." در دوران کهن مردم می جنگیدند و بعد از جنگ بردگانی به دست می آوردند و از آنها در جهت بهبودی زندگی خود استفاده می کردند. حال آنکه مردمان جدید خود تولید می کنند. بنابراین، جنگ یا صلح به صنعت وابسته است. نظام صنعتی که در آن افراد از ثمره تولید خود استفاده می کنند، در اثر تحولی تاریخی جانشین نظام فئودالی و نظامی می شود که امکان بقا در آن کم و بیش مستقیما بر غارت استوار است.
اگوست کنت. او که در ابتدا با سن سیمون همکار بود، از او بسیار فراتر رفت و نظریات سن سیمون را توسعه داد. کنت نیز بر تمایز بین مرحله نظامی و مرحله صنعتی تاکید می ورزد. فعالیت بشری تنها دو هدف دارد: کشور گشایی و تاثیر بر طبیعت یا به عبارت دیگر بر تولید؛ " هر جامعه ای که برای رسیدن به این یا آن هدف دقیقا سازمان نیاقته باشد، تنها جمعیتی سرگردان و بی هویت است. نظام کهن هدفی نظامی داشت و نظام جدید هدفی صنعتی دارد." کنت به موازات " قانون سه مرحله ای" خود قانونی در مورد تحول جنگ وضع می کند: اول، جنگ برای جنگ و در صورت نیاز جوامع اولیه قادر نبودند نظم را در هیچ مکتب دیگری جز در مکتب جنگ بیاموزند. جنگ برده داری را آسان کرد و با این عمل، صنعت را به وجود آورد؛ بنابراین نظامی گری امری غیر قابل اجتناب و ضروری بود. دوم، جنگ وجود دارد، اما به نظام صنعتی نو پا وابسته است و به موازات رشد صنعت توسعه پیدا می کند. سوم این که صنعتی شدن سرانجام موجب نابودی جنگ ها می شود.
این پیشگویی ها و پیشگویی های اسپنسر را، که حداق در روزگار ما خلاف آنها کاملا ثابت شده است، جز با ریشخندی دردناک نمی توان مطالعه کرد. به نظر می رسد که در روزگار ما پیدایش صنعت باعث گسترش جنگ شده و همه مردم در جنگ درگیر می شوند. صنعت به خدمت نظامی گری در آمده و هر روز بیش ار پیش در خدمت جنگ و تدارک آن در می آید.
هربرت اسپنسر. او نیز مانند کنت خدمات جنگ را در شکل گیری و نیز رهاوردهای مصیبت بار آن را مورد توجه قرار می دهد. همه چیز در خدمت این هدف است: در یک جامعه نظامی، افراد پشت جبهه مجبورند که زندگی رزمندگان را تامین و با این عمل آنان نیز به جنگ کمک کنند. سنخ نظامی، اگر چه در قیاس با سنخ جامعه صنعتی در مقام پایین تری قرار دارد، با وجود این به همان اندازه ضروری است، چرا که سلاح بر ابزار مقدم بوده و اگر بدوا سلاح نمی بود، هیچ ابزاری به وجود نمی آمد. شکل گیری جهان به صورت دولت ها یا به عبارت دیگر جوامع بزرگ، تنها با قدرت و به تدریج میسر شده است. بدون کاربرد قدرت، جهان به صورت گروه های قبیله ای و چادر نشین باقی می ماند و جوامع بزرگ جدید که برای رشد علوم و صنایع مناسب هستند، به وجود نمی آمد.
نظریات بدبینانه. در میان بانیان این نظریات به مدیحه سرایان حقیقی بر می خوریم که با خوشحالی پیشگویی می کنند که جنگ رفته رفته بزرگ و زیباتر خواهد شد. " ار. اس. اشتاینمتز" مدافع علمی جنگ از جمله آنان است :" جنگ از بین نخواهد رفت و نباید هم از بین برود. اشتاینمتز تقریبا همان حرف هگل را می زند:" در جنگ پیروزی همواره زاده بنیه واقعی ملتها بوده است." جنگ شیوه اساسی انتخاب اصلح جمعی است. این شکل انتخاب اصلح به بشریت اختصاص دارد و در نتیجه: " جنگ سنگ محک ملتهاست. ما نمی توانیم برای ضعفا دل نسوزانیم، ولی به هر حال اقویا جای آنان را خواهند گرفت."
" ایزوله" می خواهد ثابت کند که قدرت با فضیلت مترادف است. پس، به عقیده او، ضعفا، یعنی کسانی که فاقد اخلاق هستند، با جنگ از صحنه روزگار محو می شوند. بنابراین، الزاما اخلاقی است. عامل کنش متقابل و وحدت، موجب تحول سازواره ها، و رشد شعور اجتماعی، علمی، صنعتی، و اخلاقی انسان است.
تحسین" ژرژ سورل" مانند تمجید نیچه از جنگ یا به عبارت درست تر از مبارزه، تا حد زیادی ناشی از نفرتی است که او نسبت به اخلاق مسیحی دارد، اخلاقی که به نظر او با زیست شناسی متضاد است. ژرژ سورل مبارزه توده ها، جنگ داخلی برای ریشه کن کردن سرمایه داری، و جنگ بی وقفه را که به نابودی مسیحیت بینجامد می ستاید. به نظر او، جوهر یک جامعه، اساطیر آن است، اساطیری که به ویژه روحیه پرخاشگری توده ها را می پرورانند. تفاوت فاحشی بین جنگ داخلی و خارجی نیست: " یک اعتصاب عمومی به خوبی می تواند به نبردی ناپلئونی مبدل شود."
گومپلوویچ، پرخاشگری نظری را به کمال می رساند و عقیده او نیز چیزی جز یک دعوت حریصانه به جنگ نیست: " اشتباه بزرگ روان شناسی فردی در این است که فرض می کند انسان می اندیشد و سرچشمه تفکر او در محیط اجتماعیی است که در آن زندگی می کند، وی اعتقاد دارد که یک نفرت ذاتی و ابدی در روابط گروه ها با یکدیگر وجود دارد: بنابراین، مبارزه ای غیر قابل اجتناب و مرگ آور بین گروه ها وجود دارد. تمام شکل های اجتماعی و نهادها زاده جنگ هستند. ریشه دولتها در تجمع گروهایی است که بر گروه های دیگر پیروز شده و آنها را به انقیاد در آورده اند. ریشه حقوق در مجموعه قواعد و مقرراتی نهفته است که گروه رهبری برای تسلط و استثمار گروه به اسارت کشیده شده، تدوین می کند. قشربندی و نابرابری اجتماعی از آن جا ناشی می شود که فاتحان به صورت طبقه اشراف در می آیند. بنابراین، تمام قواعد اجباری رفتار و سلوک از جنگ زاده شده و به آن وابسته اند.
به این مدایح، ستایش های جامعه شناسان را باید افزود که مشحون از تقدیر گرایی و بیرحمی " بیولوژیک" ناشی از کاربرد اصول داروینی تنازع بقا و انتخاب اصلح می باشند. جامعه شناسانی از قبیل " لودانتک" ، " کنتون"، و غیره، پدیده های خصومت آمیز را بر پدیده های معاضدت و تقسیم کار که بی تردید نقش مهمتری در زندگی اجتماعی بازی می کنند، مرجح می دارند.
برگرفته از کتاب: بوتول گاستون، جامعه شناسی جنگ، ترجمه سیروس سعیدی، انتشارات علمی و فرهنگی،1380