نازیسم

اصول کلی اندیشه نازیسم

واژه «نازی»، از حروف اول نام حزب کارگری ملی سوسیالیستی گرفته شده است كه البته نه کارگری بود نه ملی و نه سوسیالیستی.

از يك ديدگاه بين‏الملی، نازيسم پایه‌های ایدئولوژی مشترک فراوانی با فاشيسم پرورده‏ی بنيتو موسولنی دارد. هر دو ايدئولوژی متضمن كاربرد سياسی نظامی‏گری، ناسيوناليسم، ضد-كمونيسم، كلی‌نگری (به انگلیسی: (holism و نيروهای شبه‏نظامی است و هر دو به ايجاد يك دولت ديكتاتوری گرايش داشتند. هر چند نازی‏ها به مراتب نژادپرست‏تر از فاشيست‏های ايتاليا، پرتقال و اسپانيا بودند. علاوه بر اين، بر خلاف فاشيست‏های ايتاليايی‏ كه به شهروندانشان درجه آزادی‏های خصوصی بيشتری داده بودند، نازی‌ها متمايل به ايجاد يك كشور ديكتاتوری مطلق بودند. اين تفاوت اجازه داده بود تا «حكومت سلطنتی ايتاليا» به بقای خود ادامه دهد و برخی قدرت‏های تشريفاتی داشته باشد.

مطابق با کتاب "نبرد من"، هیتلر نظریه سیاسی خود را از مشاهدات سیاست امپراتوری اتریش - مجارستان مطرح نمود. او در امپراتوری اتریش-مجارستان به دنیا آمده بود و تبعه آنجا بود، و معتقد بود که تنوع نژادی و زبانی سبب ضعف و بی ثباتی امپراتوری می‌گردد. البته، او مشاهده نمود که دموکراسی نیز باعث بی‌ثباتی قوا می‌گردد، چون جایگاه قدرت در دستان اقلیت نژادی می‌‌باشد.

معنای علمی این واژه عبارتست از نظام دیکتاتوری متکی به اعمال زور و ترور آشکار که توسط ارتجاعی ترین و متجاوز ترین محافل امپریالیستی مستقر می شود. فاشیسم از طرف سرمایه انحصاری پشتیبانی می شود و هدف آن حفظ نظام سرمایه داریست، در هنگامی که حکومت به شیوه های متعارف امکان پذیر نباشد. حکومت فاشیستی کلیه حقوق و آزادی های دموکراتیک را در کشور از بین می برد و سیاست خود را معمولاً در لفافه ای از تئوری ها و تبلیغات مبتنی بر تعصب ملی و نژادی می پوشاند.

از نظر تاریخی فاشیسم نخست در ایتالیا در سال ۱۹۱۹ بوجود آمد و سه سال بعد توانست حکومت را در این کشور غصب کند. حزب فاشیستی آلمان در سال ۱۹۲۰ ایجاد شد و نام عوام فریبانه ناسیونال سوسیالیست برخود نهاد. این حزب در سال ۱۹۳۳ به کمک انحصارهای بزرگ آلمانی و خارجی حکومت را بدست گرفت و دیکتاتوری خونین هیتلری را مستقر کرد.

تاریخچه شکل‌گیری نازیسم

منشاء فکری و معرفتی نازیسم به مکتب آریایی‌گرایی قرن ۱۹ برمی‌گردد که توسط کنت گوبینوی فرانسوی و هوستن چمبرلین انگلیسی بنیان‌گذاری شد.

ورنر سومبارت اندیشمند آلمانی در این باره می‌گفت:

نظریه رسالت جهانی ملت آریایی یا آلمانی چیزی نیست جز شکل جدیدی از باور یهودی به قوم برگزیده.

یکی از عوامل موثر در ترویج ایدئولوژی آریایی‌گرایی، تأسیس انجمن جهانی تئوسوفی )۱۸۷۵ میلادی) در نیویورک توسط کلنل اُلکات بود. قابل ذکر است آرم این انجمن در اواخر قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰، صلیب شکسته به همراه نماد ستاره داوود بود که بعدها این آرم با حذف ستاره داوود به آرم حزب نازی تبدیل شد.

عامل موثر دیگری که باعث تأسیس حزب نازی و قدرت گرفتن آدولف هیتلر شد، پدیدهٔ آنتی سمیتیسم ضدسامی گرایی بود.   
کادتها دانش‌جویان مدارس نظامی آلمان) به عنوان ستون فقرات این پدیده که در میان بخش‌های عقب‌مانده جامعه آلمان گسترش یافت به حساب می‌آمدند.            
یکی از نخستین کانون‌های اشاعه ضدسامی گرایی در آلمان حزب سوسیال مسیحی کارگری آلمان بود. این حزب از تبلیغات ضدیهودی به عنوان تاکتیک برای نفوذ در میان توده‌های کارگری آلمان استفاده می‌کرد. در نتیجه در دهه‌های ۱۸۸۰ و ۱۸۹۰ میلادی، انجمن‌های ضدیهودی در آلمان به سرعت گسترش پیدا کردند و با پشتوانه‌های مالی کلان در انتخابات سال ۱۸۹۳ رایشتاک(مجلس آلمان) موفق به اخذ ۲۵۰هزار رای و ۱۶ نماینده شدند.   
یکی دیگر از تبلیغ کنندگان موج ضدسامی گرایی، ویلهلم دوم امپراتور آلمان بود که از دوستان صمیمی سِر ارنست کاسل از یهودیان ثروتمند انگلیسی و از دوستان نزدیک ادوارد هفتم پادشاه انگلیس بود
از دیگر مروجان پدیده‌های آریایی گرایانه و ضدسامی گرایانه هوستن چمبرلین بود. وی در سال ۱۸۹۸ کتابی با عنوان بنیاد سده نوزدهم منتشر کرد که در آن تاریخ معاصر اروپا را به عنوان عرصه تعارض دو نژاد «آریایی و سامی ترسیم می‌کرد. قیصر ویلهلم شخصاً این کتاب را برای فرزندانش می‌خواند و او بود که دستور داد که این کتاب در دانشگاه افسری آلمان تدریس شود. قابل ذکر است که هوستن چمبرلین انگلیسی طی سال‌های ۱۸۸۹-۱۹۰۹ به طور منظم به کاخ ویلهلم، قیصر آلمان، رفت و آمد داشت و با ادعای پیوند با استادان غیبی به رویاهای او در زمینه سروری بر جهان و ایجاد نژاد نوین دامن می‌زد. چمبرلین پس از جنگ جهانی اول و شکست آلمان نیز همچنان مروج عقاید آریایی گرایانه بود و زمانی که هیتلر در صحنه سیاست آلمان ظهور کرد، وی را به عنوان ناجی نژاد آریایی اعلام نمود. وی که در سال ۱۹۲۳ شخصاً با هیتلر ملاقات کرده بود بعدها در نامه‌ای به او نوشت: «همین که ملت آلمان یک هیتلر را متولد می‌کند نشانه نیروی حیاتی اوست.

از دیگر موارد تأثیر گذار بر ظهور نازیسم فرقه‌ای به نام انجمن تول بود که در سال ۱۹۱۲ در مونیخ تأسیس شد. بنیان‌گذار این سازمان فردی به نام رودلف گلوئر بود که به نام کنت هنریش فن سباتندروف معروف بود. وی که در اوایل قرن ۱۹ در استانبول(عثمانی) اقامت داشت و تاجری ثروتمند به شمار می‌رفت پس از بازگشت به آلمان، اندیشه تول، سرزمین مرموز و افسانه‌ای آریایی‌های باستان، را با وام گرفتن از کتاب «آموزه سرّی» (نوشته مادام بلاواتسکی، از بنیان‌گذاران تئوسوفیسم) پی‌ریزی کرد و هدف خویش را سروری نژاد برتر اعلام داشت و به جذب اعضای خاندان‌های اشرافی و ثروتمندان و کارخانه‌داران آلمانی به این انجمن پرداخت. با اوجگیری جنبش انقلابی در آلمان و بویژه قیام کارگران باواریا، یک شبکه تروریستی به ریاست دیتریش اکارت ایجاد کرد که یکی از اقدامات آن قتل کورت ایزنر رئیس‌جمهور باواریا بود. طی سال‌های ۱۹۱۹-۱۹۲۳ این سازمان به ۳۰۰ علمیات تروریستی دست زد. از اعضای انجمن تول می‌توان افرادی چون فرانتس گورتنر(وزیر دادگستری باواریا)، یوهنر(رئیس پلیس مونیخ)، ویلهلم فریک(معاون یوهنر)، رودلف هس و پروفسور هوسهوفر(نظریه پرداز انجمن) را نام برد. بعدها در دولت هیتلر، گورتنر وزیر دادگستری و فریک وزیر کشور شد و تعالیم هوسهوفر دستمایه اصلی هیتلر در نگارش کتاب زندگی من قرار گرفت. مورخین انجمن تول را قدرتمندترین سازمان مخفی آلمان در دوران صعود فاشیسم می‌دانند.

در زمان صعود هیتلر در آلمان(۱۹۳۸)، دولت نویل چمبرلین در انگلیس بر سر کار بود و سرسخت‌ترین هوادار هیتلر در این دولت لرد هالیفاکس بود. در این دوره زمانی دولت بریتانیا اقدامات بسیاری را جهت تحکیم پایه‌های اقتدار هیتلر انجام داد.           
نقش اینتلیجنس سرویس(سازمان اطلاعاتی بریتانیا) را از طریق فعالیت‌های ایگناس تربیش لینکن [می‌توان پیگیری کرد. در آستانه جنگ جهانی اول، تربیش لینکلن به عنوان نماینده اینتلیجنس سرویس با سازمان اطلاعاتی آلمان وارد ارتباط شد. وی از اوایل سال ۱۹۱۹ به طور کامل در آلمان مستقر شد و نقش فعالی در عملیات‌های خرابکارانه گروه‌های افراطی فاشیستی داشت. در این دوران وی یکی از عوامل اصلی در سازمان‌دهی و تحرکات گروه‌های اوباش موسوم به «لشکر آزاد» بود که حزب نازی از درون آن‌ها زائیده شد. از اقدامات این گروه می‌توان قتل والتر راتن )وزیر خارجه آلمان) در ۲۴ ژوئن ۱۹۲۲ و همچنین قتل «رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنخت را نام برد.           
در همین زمان بود که فعالیت سیاسی هیتلر آغاز شد و وی به عنوان مامور مخفی سازمان ضداطلاعات ارتش آلمان، و در رابطه به برخی رهبران افراطی نظامی چون ژنرال لودندروف، گروه کوچک خود را تأسیس کرد. گروهی که سپس به حزب ناسیونال سوسیالیست کارگری آلمان (اختصاراً نازی) تبدیل شد.
در نوامبر ۱۹۲۳ ژنرال لودندروف و هیتلر کودتای نافرجامی را ترتیب دادند که به کودتای مونیخ معروف است. قابل ذکر است یکی از گردانندگان طرح‌های متعدد کودتایی هیتلر و ژنرال لودندروف، تربیش لینکلن بوده است.

عوامل موفقیت نازیسم

این سوال مهمی است، که در رابطه با عوامل موفقیت نازیسم نه تنها در آلمان، بلکه در کشورهای دیگر اروپایی (از سال ۱۹۳۰ تا ۱۹۴۰ نازیسم در سوئد، انگلیس، ایتالیا، اسپانیا، و حتی در آمریکا طرفدار پیدا کرده بود) در دهه بیست و سی قرن اخیر مطرح می‌‌باشد؟ عوامل زیر را می‌توان نام برد.

  • عدم پذیرش سوسیالیسم و (توزیع مجدد ثروت سرمایه داری و طبقه اشراف) پس از جنگ جهانی اول
  • بحران اقتصادی شدید در آلمان، اروپا و جها ن پس از جنگ جهانی اول
  • درخواست سوسیالیسم و خطر آن از طرف طبقه کارگر آلمان پس از جنگ جهانی اول
  • تحقیر آلمان و جریمه آن در معاهده ورسای پس از جنگ جهانی اول
  • نداشتن آشنایی سیاسی مردم پس از سرنگونی سلطنت در بسیاری از کشورهای اروپایی
  • مشاهده نقش یهودیان در وقوع جنگ جهانی اول و سودجویی آنها
  • مشاهده ثروت یهودیان سرمایه دار در آلمان
  • تنفر از یهودیت

مارتین لوتر کینگ جونیور

رهبر سیاهپوست جنبش حقوق مدنی ایالات متحده امریکا
زندگی

وی در یک خانواده متوسط در آتلانتا به دنیا آمد . پدر و پدربزرگ وی از رهبران فرقه باپتیس ) تعمیدگرا) بودند و همین تمایلات مذهبی موجب ادامه تحصیل وی در رشته الهیات شد.

مبارزه با تبعیض نژادی

در پی بازداشت رزا پارکس ، زن سیاهپوستی که با بلند نشدن از روی صندلی یک اتوبوس عمومی برای یک سفیدپوست زندانی شد ، کینگ جوان رهبری جنبش تحریم سیاهپوستان را برعهده گرفت و به عنوان یک فعال مبارزه با تبعیض نژادی در سرتاسر ایالات متحده آمریکا شهرت یافت . در سال ۱۹۵۷ به همراه ۶۰ رهبر سیاهپوست دیگر سازمانی را بنیان گذاشت که بعدها به کنفرانس رهبران مسیحی جنوب شناخته شد . وی در مبارزه علیه نژادپرستی از تعالیم مسیح و مهاتما گاندی پیروی می‌کرد.

مرد سال و جایزه صلح نوبل

مارتین لوتر کینگ در سال ۱۹۶۳ به عنوان مرد سال از سوی مجله تایم برگزیده شد و در سال ۱۹۶۴ به عنوان جوان ترین فرد جایزه صلح نوبل را دریافت کرد . اوج فعالیت‌های مبارزاتی مارتین لوتر کینگ در دهه ۱۹۶۰ و برای تصویب قانون حقوق مدنی بود . وی در سال ۱۹۶۳ در گردهمایی بزرگ طرفداران تساوی حقوق سیاهان که در برابر بنای یادبود آبراهام لینکلن در واشنگتن دی سی برگزار شد، معروفترین سخنرانی خود را به نام " رویایی دارم" انجام داد که از مهم‌ترین سخنرانی‌ها در تاریخ آمریکا به‌شمار می‌آید. دکتر لوتر کینگ در این سخنرانی که در آن عبارت "رویایی دارم" تکرار می‌شد، درباره آرزوی خود سخن گفت و ابراز امیدواری کرد که زمانی آمریکا طبق مرام و آرمان خویش زندگی کند و تحقق مساوات و برابری ذاتی انسان‌ها را به چشم ببیند.

ترور

مارتین لوتر کینگ در ۴ آوریل ۱۹۶۸ در شهر ممفیس ایالت تنسی ترور شد .

در سال ۱۹۸۶ مقرر شد برای بزرگداشت یاد وی در ایالات متحده آمریکا سومین دوشنبهٔ ماه ژانویه تعطیل رسمی اعلام شود.

 

 

جامعه شناسی تالکت پارسنز

مدتی پیش کتاب " جامعه شناسی تالکوت پارسنز" از دکتر عباس محمدی اصل را مطالعه کردم. کتاب جالب و روانی است. بنابراین بهتر دیدم خلاصه این کتاب را برای شما دوستداران بیاورم.

تالکت پارسنز به عموان نظریه پرداز دیدگاه ساختی کارکردی جامعه شناسی امریکا در خانواده ئی علمی – مذهبی زاده شد و در عرصه علوم زیست شناسی، اقتصاد، انسان شناسی و جامعه شناسی به بار آمد. او کارراهه خود را در مناصب دانشگاهی گذراند و از این رهگذر ضمن اشاعه دیدگاه ساختی کارکردی به تربیت دانشجویان مبرز چندی همت گماشت و به هر حال اگر چه آراء او در اواخر عمرش شدیدا مورد انتقاد واقع گردید؛ لیکن چیزی از نفوذ آنها بر مباحث نظری جامعه شناسی نکاست. پارسنز مهم ترین عناصر نظری دیدگاه های جامعه شناسی کلاسیک را در آمیخت تا چهارچوبی مفهومی برای علوم اجتماعی بنا کند؛ چنان که در این راستا از ترکیب آراء آلفرد مارشال، پارتو، دورکیم و وبر نظریه ساخت کنش اجتماعی را ساز کرد؛ زیرا گمان برد گرچه این اندیشه ورزان از چشم انداز سنن نظری متفاوتی نظیر اقتصاد فایده گرای انگلیسی، اثبات گرائی فرانسوی و تاریخ گرائی آلمانی به تحلیل پدیده های اجتماعی پرداخته اند؛ لیکن همگی در نظریه ارادی کنش به هم می پیوندند. در واقع جو غالب اثبات گرائی امریکایی حکم می کرد پارسنز از منظر نظریه رفتارگرائی روان شناسی مدعی شود افراد نباید به کنشگران بی قید و شرط تجربه اجتماعی جهت گیرند و در قالب نظام ارزش ها، ابزارها را اندیشمندانه برای تحقق اهدافشان به کار برند. به این ترتیب پارسنز از کنش به نهاد رسید و با مطالعه فروید، فرایندهای روانشناختی درونی شدن ارزش های اجتماعی در عرصه شخصیت را با حذف تنش های ذاتی آن در حیطه جامعه در عرصه شخصیت را با حذف تنش های ذاتی آن در حیطه جامعه تعمق بخشید و در این راستا با همیاری شیلز انتقاداتی اساسی به رفتارگرائی وارد کرد. چنین تحلیلی بود که پارسنز را به نظریه نظام اجتماعی کشانید تا وفق آن اجماع ارزشی شالوده نظم القا گردد. در واقع وی متغیرهای الگوئی را برای طرح مفهومی انگاره های کنش در عرصه نظام اجنماعی ارائه نمود تا میان نظریه کنش و نظام پل بزند. از سوی دیگر در این روند پارسنز مقتضیات چهار کارکردی نظام اجتماعی را چونان شرایط تداوم حضور و استمرار جامعه مطرح کرد که خود از " آراء بیلز در زمینه فرایندهای مرحله ئی در گروه های کوچک ملهم بود."

در نهایت انتقادات وارد به نظریه نظام از حیث غفلت از پدیده تغییر سبب شد پارسنز به نظریه تطور جلب شود و بعد پویای نظام اجتماعی را به منزله نقطه التقای ساخت و کارکرد مطرح کند. این در حالی بود که تحقیقات تجربی پارسنز در زمینه خانواده، جامعه شناسی طب و ایفای نقش تمارض گونه؛ سرچشمه لایزالی برای پژوهش های نظری و عملی آتی جامعه شناسی فراهم آورد.