از تو حرکت از خدا برکت
کوچک که بودم کتابی با عنوان" از تو حرکت، از خدا برکت" را می خواندم. درست که کتاب دوران کودکی ام بود اما مفهوم بزرگی در آن نهفته بود که دوست دارم شما هم با خواندن داستان به آن پی ببرید:
" مجید از مدرسه بیرون آمد. به یک بقالی رفت. دو ریال داد و یک سیر گندم خرید. او فکر خوبی در سر داشت. در راه زیر لب تکرار می کرد از تو حرکت از خدا برکت. این حرفو معلم مجید گفته بود. روز بعد گندم ها را در باغچه خانه کاشت. به آنها آب داد، و گفت: از من حرکت از خدا برکت. مادرش گفت: می ترسم این گندمی که کاشته ای سبز نشود. پدرش گفت: می ترسم این گندمی که کاشته ای هرگز سبز نشود. مجید گفت: در کتاب نوشته بود، ما نباید از بیگانه یا از دشمن گندم بخریم،چند روز دیگر هم گذشت و باز هم چیزی سبز نشد. امامجید کوچولو ناامید نشد. ولی روزها گذشت و چیزی سبز نشد. پیش خود گفت: باید در کارها صبر کرد. باید امیدوار بود. همه به او می گفتند که هرگز چیزی سبز نخواهد شد. مجید بازهم در جواب آنها گفت: نباید از دشمن گندم بخریم، آزادی خیلی خوبه از ما حرکت از خدا برکت. اما او، با وجود همه این حرفها، هر روز به گندمی که کاشته بود آب می داد و علف های هرزه دور و برش را می کند. تا این که یک روز بعد، گندم ها جوانه زد، مجید از خوشحالی خندید، به طرف اتاق دوید و فریاد کشید مادر مادر گندم ها سبز شده آزادی سبز شده. روزها گذشت. گندم ها سبز شد و از زمین بیرون آمد. درست همان طور که یقین داشت گندم ها بزرگ و بزرگ تر شد، آنها را درو کرد به بازار برد و گندم ها را فروخت، با پول آن یک کتاب خرید، روی کتاب نوشته بود: پیروزی نزدیک است. "