جان‌لاکjon Locke نيز ايده‌ي نقش خيال را در فصل مشهور «در زمينه‌ي تداعي معاني» بسيار زياد بسط نمي‌دهد. او فصل مذکور را به چاپ چهارم کتاب خود فهم انساني در سال ۱۷۰۰ اضافه نمود. گرايش تصوراتي که يکديگر را براي باهم بودن و جمع کردن يکديگر در ذهن همراهي کرده‌اند، از جانب لاک به‌ عنوان «ويژگي نامعقول فاهمه» موردنظر قرار گرفت، يعني اين امر انواع مختلف اشتباه و دشواري از بين بردن آن‌ها را تبيين مي‌کند.طبق نظر لاک، کار خيال به بهترين نحو در گرايش زبان شاعرانه براي مجازي و استعاري شدن آشکار مي‌شود. تا آن‌جا که ما به «لذّت» علاقه‌مند باشيم، چنين زيورهايي از سبک نمي‌توانند ما را دچار زحمت و ناراحتي سازد، امّا وقتي به «حقيقت» علاقه‌مند باشيم، استعاره و تشبيهات «فريب‌هايي کامل»اند.نظر لاک در اين‌جا منعکس‌کننده‌ي بدگماني گسترده‌اي است که درباره‌ي نقش تخيل در علم و هنر در اواخر قرن هفدهم يعني عصر خرد مطرح است. اين امر در عبارت مشهوري از تاريخ انجمن سلطنتي به سال ۱۷۰۲ نشان داده مي‌شود، که در آن تامس سپرات ‌Sprat «راه نزديک، عريان و طبيعي سخن گفتن» را با کلمات که به روشني تعريف شده است و براي مباحث علمي ضروري و لازم است، وصف مي‌کند و آن‌را با آذين واژه‌ها و استعاره‌ها و ترکيب‌هاي شعري مقايسه مي‌کند. لاک برخلاف دکارت بر عامل تجربه، فهم و وارسي امور متفاوت تکيه مي‌کرد. او مي‌گفت جهان مادي همان است که دانشمندان علوم طبيعي مي‌گويند. اجسام از هر حيث به ماشين شباهت دارند. ماده در طبيعت امور غيرمادي نيز از راه اندام‌ها و اعضاء حسي ما به درون ذهن راه مي‌يابد. تأخير عوامل خارجي بر ذهن دوگونه است: يکي تصوّرات و صورت‌هايي که از بيرون سرچشمه مي‌گيرند و ديگري تصورات و صورت‌هاي حاصل از ادراک ذهني. دسته‌ي دوم محصول کارکرد ذهن آدمي هستند. اين دوگونه صورت در واقع آگاهي و انديشه‌ي ما را شکل مي‌بخشند. پس در ذهن ما چيزي که در سايه‌ي تجربه به‌دست نيامده باشد وجود ندارد.

● هنر در نظر هابز

تامس هابز Thomas Habbes ديگر فيلسوف انگليسي، در تمهيد مبناي فلسفي خود يعني تجربه‌انگاري به هنر توجه مي‌کند، او تجربه‌ي متنوع، حافظه مستعد، قضاوت روش و تخيل چالاک و مستعد را مي‌ستايد. ذهن منطقي و فلسفي هابز به شعر و ادبيات نگاهي نظري دارد.او عالم خلقت را به‌طور کلي داراي سه قلمرو جداگانه فلکي celestialهوايي aerial و ارضي terrestrial مي‌داند.دنياي خاکي نيز به مقارنه همه‌جا شامل سه قلمرو متفاوت است: دربار امراء، شهرها و روستاها، و از اينجا نتيجه مي‌گيرد که شعر هم سه قسم بيش نيست: شعر پهلواني ‌heroic که مربوط به دربارهاست، طنز اجتماعي satiric که وابسته به شهرهاست و شعر شباني pastoralکه ارتباط با روستاها دارد. اما چون طرز بيان شاعر هم ممکن است به دوگونه روايي Narrative و يا نمايشي Dramatic باشد، فنون شعر طبعاً به شش نوع باز خواهد گشت: حماسي، تراژدي، طنز، کمدي، شعر شباني وکمدي شباني.بيرون از شش نوع بالا، از مقوله شعر خارج است. در نظر هابز شعر تعليمي مانند شعر رياضي يا فلسفي از مقوله شعر خارج است و نيز ترانه. نکته مهم در فلسفه‌ي هنر هابز، که نشان از فلسفه‌ي تجربي ناسوتي انگلستان دارد، نظري وي در باب ذات شعر و شاعري است،که آن‌را متکي بر تجربه و تربيت ذوقي مي‌داند، نه آن‌چه الهام آسماني و غيبي مي‌خوانند، چراکه در نظر هابز الهام inspiration حقيقت با جنون و ديوانگي madness فاصله‌ي زيادي ندارد و ظاهراً در اين طرز تلقي از شعر و الهام، وي مانند متفکران عصر روشنگري و دکارتي‌ها نظر به طعن در حق شاعران پيوريتن و يا شاعري مانند جرج پتنهام (حدود ۱۵۸۰) دارد که عقيده داشت، شاعران اولين مربيان ونخستين فلاسفه‌ي جهان بوده‌اند و شعر نيز موهبتي الهي است، و البته آن‌را نبايد جهت مقاصد پست به‌کار بست، بلکه مي‌بايست آن‌را در بيان مکارم اخلاقي و نشر فضايل انساني به‌کار برد. هابز با شاعران ماوراءطبيعي سرستيز دارد.توماس هابز در فصول اوّليه‌ي اثرش لوياتان Leviathan به سال ۱۶۵۱ ميلادي، ارائه اولين کندوکاو درباره تخيل را به‌عهده گرفت. او تخيل را بعنوان «حس رو به زوال»، «اوهام، يا صورت‌هاي خيالي» تعريف مي‌کند، که وقتي حرکت روان‌شناسانه‌ي «احساس» پايان مي‌پذيرد، باقي مي‌ماند. اما علاوه بر اين «تخيل ساده» که منفعل است، «تخيل مرکب» نيز وجود دارد، که تصاوير و صورت‌هاي خيالي بديع را با تنظيم مجدد تصاوير قديمي ايجاد مي‌کند. هابز اظهار مي‌دارد که «رشته‌هاي» فکر و ذهن بواسطه‌ي اصل کلي تداعي معاني هدايت مي‌شوند، اما او اين مسئله را بسيار کامل شرح نمي‌کند.

 ●هنر در نظر ديويد هيوم

نظريه‌ي تداعي معاني هيوم Hume در رساله‌ي درباره‌ي طبيعت انسان وي (۱۷۳۹ ـ ۱۷۴۰) و هارتلي Harrtley در رساله‌ي ملاحظاتي درباره‌ي انسان، به سال ۱۷۴۹ به‌صورت روان‌شناسي سيستماتيک تبديل شد. در نظر هيوم، گرايش ايده‌ها براي سازگاري با يکديگر به علّت شباهت، قرابت يا رابطه‌ي تصادفي، اصلي مهم و مستدل، براي تبيين بسياري از فعاليت‌هاي ذهني شد، و هارتلي روش مذکور را بيشتر انتقال داد. علي‌رغم حملاتي که نسبت به اين موضوع مي‌شد، مذهب اصالت تداعي associationismنقش خطيري را در تلاش‌هاي متعدد قرن هجدهم، جهت تبيين لذت‌هاي هنري ايفا نمود. از فيلسوفان تجربي انگلستان که تأثير اساسي در پيدايي نحله‌ي رمانتيک داشت، ديويد هيوم است، او با بسط اصول معرفت‌شناسي تجربي جان‌لاک، افق‌هاي وسيع‌تري از انسان‌مداري را براي انسان مدرن گشود. او در رساله‌هاي درباره‌ي طبيعت انسان و پژوهش درباره‌ِ فهم انسان مضمون و محتواي ذهن آدمي را تأثّرات ادراکات ارتسامي impressions و تصورات ideas دانست.
تأثّرات از تجربه‌ي حسي ناشي مي‌شوند و تصوّرات، صورت‌هاي کم‌وبيش متمايزي هستند، که از تأثّرات سرچشمه مي‌گيرند، و نسبت مفاهيم را معلوم مي‌دارند. از اين منظر، در واقع تصورات ما در تفکّر و استنتاج ما ساخته مي‌شود. او مدعي است که استدلال‌ها و استنتاج‌هاي ما بستگي به سليقه و تأويل و گزارش ما دارد. سمپاتي وهمدلي ما نسبت به چيزي موجب رجحان آن مي‌شود. هيوم گرچه تجربه‌انگاري را در علم به عالم و هستي ناتوان مي‌داند، امّا راه ديگري جز اين براي نيل به شناسايي و معرفت نيز وجود ندارد. ديويد هيوم مدعي بود که دانش بشر در باب علوم و هنر و ادبيات، ساحات گوناگون ادراک انساني را در صورتي منظم نشان مي‌دهند امّا در واقع همگي آن‌ها در واقع از احساس‌هاي پراکنده و اتفاقي ترکيب يافته است. ما هريک از اين احساسات را آن‌طور که به ما مي‌رسند درمي‌يابيم و سپس بر مجموع اين احساسات که هيچ‌گونه ربطي باهم ندارند، نظمي تصنّعي برقرار مي‌سازيم و با منطقي تمام، آن‌را منطق وجود نام مي‌دهيم.هيوم مي‌گويد بشردرسايه‌ي مقولات خاص ذهن،ميان مفاهيم پيوندي برقرار مي‌سازد، که آن‌را تداعي معاني مي‌ناميم. او در سايه‌ي همين تداعي معاني هنر را تبيين مي‌کند. در رساله‌اي به نام معيار و ميزان ذوق مميزات زيبايي را مورد مطالعه قرار مي‌دهد، و «احکام ذوق» را مستقل از «امور واقع» تلقي مي‌کند، اين احکام از احساس و حساسيت نشأت مي‌گيرند. هيوم براي اثبات نظريه‌ي خويش از مثال‌ها و نکات موجود در ادبيات و شعر بهره مي‌گيرد.هيوم در وضعي متفاوت، در اثبات نظريه‌ي خود در مورد زيبايي مي‌گويد:اول آن‌که به گمان او دريافت‌ها و مواجهات ذوقي، نه تنها در طول تاريخ و در ميان فرهنگ‌هاي گوناگون، بلکه حتّي در ميان منتقدان همدوره‌اي که ريشه در فرهنگ مشترک دارند، يکسان نيست. دوم آن‌که احکام ذوقي در مواردي واجد مقبوليت همگاني‌اند. بدين‌معنا که در سايه عقل سليم و حس مشترک نمي‌توان دستاوردهاي ادبي نازل را با شاهکاري هنري در يک مرتبه قرار داد.از نظر هيوم وقتي انسان دريافت زيبايي را، ناشي از نوعي احساس و حساسيت مي‌داند، در اين صورت نمي‌تواند بگويد زيبايي صفت اصلي و ذاتي اشياء است. بلکه بايد قبول کرد که زيبايي چيزي است که از ذهن فرد سرچشمه مي‌گيرد و هر ذهني زيبايي را به طريقي خاص و متفاوت درمي‌يابد. هيوم با تکيه بر نظريات بارکلي، تفاوت ميان کيفيات اوليه و ثانويه‌ي جان‌لاک را مردود مي‌شمارد.با اين حال به‌طور ضمني زيبايي را در ذيل کيفيات ثانوي قرار مي‌دهد. مراد لاک از کيفيات ثانوي آن‌هايي است که به‌طور غيرمستقيم از حالات جسمي ناشي مي‌شود، امّا ذهن آن‌ها را ادراک مي‌کند، مثل رنگ و بو، صدا، گرمي و غيره. کيفيات اوليه در عرف لاک مستقيماً از حالات جسمي ناشي مي‌شود، مانند مقاومت، امتداد، صورت و حرکت که واقعاً يا صورتاً در اشياء هستند، و آن‌ها را چنان‌که هستند ادراک مي‌کنيم. هيوم هر دو کيفيات اولي و ثانوي و جوهر و عرض و ماهيت را اصيل و واقعي نمي‌داند، بلکه حاصل عادت بشر و تداعي معاني تلقي مي‌کند و خلاصه همه‌ي علوم را داراي منشأيي نفساني و ذهني مي‌داند و قضاياي علمي از مدرکات حصولي تا رقايق نفساني، يعني تصورات و مفهوماتِ concepts وجودي جز صِرفِ وجود شبحي نفساني ندارند، و آن‌چه به نام ماده و جسم و نفس و روح و موجود خارجي مي‌خوانيم، آن‌ها را جز به مفهوم نفساني نتوان خواند. داده‌هاي ذوق نيز چون ادراکات حلولي و حصولي هيوم، امري نفساني است، امّا به‌وسيله فراشدهاي منطقي، استنتاج و طبقه‌بندي و مفهوم نمي‌شوند، بلکه با عملِ بي‌واسطه ادراک حسي، مانند ديدن و شنيدن و چشيدن و بوئيدن در يک رديف قرار مي‌گيرند. هيوم برخلاف عقل‌انگاران، در حوزه‌ي زيبايي‌شناسي، در مقام دفاع از احساس در برابر عقل است و عقل را در برابر احساس و تأثّرات حسي قرار مي‌دهد و سرانجام اعلام مي‌کند که حجّيت عقل محض ناموجه و بي‌اعتبار است.با شکاکيت مطلق در ذوات و ماهيات خارجي و مستقل از ادراکات انساني، از ناحيه‌ي فلسفه‌ي هيوم، انقلاب شگرفي در قلمرو نظريه‌پردازي مدرن و کلاسيک هنر و زيبايي پيدا آمد. بدين‌سان با تنزل شأن و مقام عقل و تعقل در برابر خيال و تخيل، ساحت هنر و زيبايي از وجاهت بي‌سابقه‌اي در نظر انديشمندان متأخر روشن‌گري و به‌ويژه رمانتيک پيدا کرد، البته از طريق و نيست‌انگاري مطلق و اثبات بي‌حقيقتي علم جديد. از نظر هيوم، کليت و ضرورت حاکم بر احکام عقلي را نبايد در قلمرو زيبايي‌شناسي جستجو کرد، بلکه بايد داوري ذوق را امري نسبي شمرد. امّا اين نسبيت بر استحکام اساس آن لطمه‌اي وارد نمي‌کند. حال آن‌که منطق و علوم عقلي محض نمي‌توانند بدون معيارهاي عيني خاص، به حيات خود ادامه دهند. امّا در مورد احساس، وضع کاملاً متفاوت است، زيرا هر حکم ارزشي نه به خود شيء بلکه به رابطه‌اي خاص که ميان پديدارها و ذهن برقرار است، بازمي‌گردد. غايت حکم زيبايي‌شناسانه، بيان حالات دروني آدمي است، امّا «فهم» به آن دليل که معيارهايش در خارج از خودش، يعني در طبيعت اشياء قرار دارد، گه‌گاه دچار اشتباه مي‌شود، ليکن از آن‌جا که محتوي و معيارهاي حس دروني است، نمي‌تواند در معرض خطا قرار گيرد. هر احساسي صادق است، زيرا به چيزي بيرون از خود ارجاع نمي‌شود و در پي درک عيني امور نيست. احساسات درباره‌ي يک پديدار مي‌توانند همواره صحيح باشند. زيبايي شيء نيست بلکه حالتي است در درون ما و هم از اين‌روست که هر ذهني زيبايي متفاوتي را درک مي‌کند. زيبايي از نظر هيوم امري جزيي انضمامي است، و با کلّي‌انگاري و امور انتزاعي نسبتي ندارد و هرگونه مفهوم‌‌سازي در امر زيبايي مردود است، امّا از آن‌جا که انسان تجربه و حس مشترک دارد، توافقي ضمني در ذوق انسان وجود دارد. از اين‌رو آثار بزرگ هنري در گذر زمان از اعتبار نمي‌افتند و پيوسته بر فراز قرون و اعصار به هم پيوند مي‌خورند. در حالي‌که حقيقت و اصول انديشه‌هاي اکثر متفکران باستان در نظر انسان معاصر از اعتبار ساقط شده، امّا شعر و هنر هنرمندان باستان، هنوز افسون خود را براي بشر حفظ کرده است. افلاطون و ارسطو و دکارت جاي خود را به يکديگر سپرده‌اند، امّا ويرژيل و آشيل و سوفوکل جاذبه و نفوذ خود را از کف نداده‌اند. فلسفه‌ي انتزاعي سيسرون و سنکا اعتبارش را از دست داده است، امّا قدرت و انسجام خطابه‌هاي ايشان هنوز ستايش برانگيز است. در نظر هيوم، تجربه‌اي در کار نباشد، داوري در مورد آثار هنري و رنگ‌ها و زيبايي ناصحيح و غلط تواند بود. همين تجربه در کارشناسان هنري به توافق و سازگاري نظر منتهي مي‌شود و نظر آن‌ها بر جامعه اثر مي‌گذارد و مقبوليت پيدا مي‌کند. با اين حال زيبايي نوعي تصوير و پندار به‌شمار مي‌رود و با کيفيات ثانوي سروکار دارد. نهايت آن‌که سوبژکتيويته و ذهنيت فردي و جمعي و بنياذهني inter subjective در هنر و زيبايي، در نظر هيوم به اوج مي‌رسد. او برخورد منطقي و متافيزيکي در مورد زيبايي را مردود تلقي کرد و راه حل انسان مدار را جانشين آن ساخت. هيوم زمينه‌هاي انديشه‌ي رمانتيک و تفکّر انقلابي کانت را در متافيزيک فراهم کرد. در فلسفه‌ي هيوم طبيعت معناي کلاسيک و يوناني خود را از دست داد، يعني به طبيعت ذاتي اشياء اطلاق نمي‌شد، بلکه متوجه انسان مي‌گرديد. از اين تاريخ به بعد طبيعت انسان موضوع بحث و تحقيق قرار گرفت و روانشناسي هم در همين جهت گسترش يافت. يعني به طبيعت ذهني انسان معطوف گرديد.روان‌شناسي هنر منشأ زيبايي را در طبيعت انسان مي‌دانست، البته او نسبيت‌انگاري ذهني و صراف طبع زيبايي‌شناسي صرفاً ذوقي و فردي را به نظريه‌ي حس مشترک و عقل سليم و حکم هنرشناسان محدود مي‌کند. از اين‌جا با عمل بي‌واسطه ادراک حسي محض، ذوق از مدار استنتاج منطقي رها مي‌شود. او عقل‌انگاري کلاسيک را دچار فروپاشي و درتزلزل کرد، امّا تجربه‌انگاري و نفسانيت و سوبژکتيوتيه‌ي مدرن را به قدرت تامه و مطلقه نزديک کرد. «احساس» اکنون ديگرنياز به توجيه عقلاني نداشت.بلکه پديدارهاي نفس را به‌مثابه‌ي حوزه‌ي مستقل و خودبنيادي تلقي کرد.خيال از نظر هيوم سرچشمه‌ي ابداع و خلاقيت هنري است. در حالي‌که عقل‌انگاران قرون هفده و هجده، خيال را يکي از قواي ذهني مي‌دانستند، که تصاوير و نقش و نگارها را در ذهن نقش مي‌زدند. چنان‌که دکارت در قاعده‌ي سوم رساله‌ي گفتار در روش درست به کار بردن عقل و تأملات بر اين باور است. ولي بيکن و هابز و هيوم، خيال را به‌عنوان قوه‌اي ذهني، در رتبه حافظه و عقل قرار دادند. آن‌ها معتقدند که اين قوه در تداعي معاني و آرايش ميان اجزاء گسسته‌ي ذهن نقشي انکارناپذير دارد. خيال در عرف راسيوناليست‌هاي دکارتي در برابر عقل و خرد بود، امّا هيوم و هابز و ديگر فيلسوفان تجربي انگلستان، آن را به مثابه قوه‌ي اساسي نفس به‌شمار مي‌آورند.يعني خيال مدار قواي مُدرِکه نفساني و ذهني است و ساير قواي ذهن را تحت سيطره دارد، تا آفرينش هنري امکان‌پذير شود. از اين پس قوه‌ي خيال نقش قوه‌ي مرکزي ذهن دارد، و خودبنيادي تام و تمامي در عصر تکنولوژي در تجربه‌ي ناسوتي بشر و پيدا مي‌کند، تا جايي‌که به‌تدريج حجيت عقل نفساني و اصول و مباني يقيني و ثابت کلاسيک را بر باد فنا دهد، و بر مدار نسبيت‌انگاري و اختيار و آزادي مطلق نفس آدمي همه‌ي امور تنظيم گردد...